
سانسور زمان به معیار!
در عشیره ی ما
تمام دختران بالغ
خود دوزی کرده اند
و تو ای قصاب
هنوز درخت را به شمارشِ دوایر متحد المرکزش
غصب می کنی و آتش می زنی
همه می دانیم
حساب دوایر از کتاب خارج شده...
=
ماشین های کارکرده
به ریای افتِ مسافتشان، قیمت می گیرند
و اسب های هزار ساله
به طراوت دندان های مصنوعی
دختران به خودسَرکوبیشان
و مردان...
من اما
به دام بُعدِ اساطیری واژگان افتاده ام
و دستانم دیگر روح داوود را در تختِ سنگی نمی جوید...
من به بُعد ریای واژگان افتاده ام
و تفاله ی تقدس نابوده را آمیزش می کنم...
من اگر جور دیگر
قائم بودم
زمان را به حقیقت می زیستم
و می مُردم
( تهران - پنجشنبه19 مهر ماه 1387 - 0:15 بامداد - جایگاه - فوکو )
پ.ن: عکس ها از خودم
پ.ن: چند خرده شعر را در ادامه مطلب....

لطفا رأس منطق بیدارم کنید
ناکِسی شقیقه هایم را دق الباب می کند...
نمی گشایم
تمام خاطرات سفید شده ام با دِترجِنتِ افیون
لا به لای چهچهه ی ناموزون مردی مست
میان شب- نماز های الجمعه
در کشاکشِ فریاد سوپرانوی زنی خودفروش
جامانده...
به اعتراف یک معترف؛
من تن سنگینم را سالیان دور
میان نابسامانی ِ جنگ خدایان
در قماری شبانه باخته ام
خوب که چه؟!
عوض پاداش، لعنت آفریدگاری دروغین را ژتون گرفتم
و با
15 فنجان تلخ فرانسه
15 استکان چای دیشلمه
15 شات عرق سگی نامرغوب/ با اسانس زم زم!
تمام فرهنگ غنی بشریت را یک نفس سرکشیدم
و پشت هم مهمل گفتم و خندیدم...
حالا، در کوچه پس کوچ های خرافه
فال حافظ می فروشم به دو قران...
در حلقه ی مقدس جنون، والس می رقصم
و به برگ، بابت تولید مداوم O2 صمیمانه تبریک می گویم...
مرا با قاه قاه تان حُکمباران کنید:
قسم خدایی را که
قَمر را شَق/ عصا را مار/ نیل را سرخ/ خر و صاحبش را عَرج کرد
باشد که ( صواب/ ترس/ رستگار/ ترس/ عذاب) شوی!
یاد آورید!
من خرافاتم را یک شب
قمارِ میزگردِ خدایان کردم و
از بخت خوش، همه را باختم
لطفا، شقیقه هایم را دق الباب نکنید!
( تهران - جمعه 4 مردادماه 1387 - حوالی طلوع خورشید! - جایگاه تسخیری - کارامل )
پ.ن: عکس ازPierre Dumas