
تصویری از تصویر
با نوازشی آرام
برای خدایم لالایی می خوانم
این خوشبختی غیر مترقبه را در جا لباسی می آویزم
و راحت ترین رویایم را به تن می کنم...
شاید عجیب باشد
اما گاهی لاک پشتی را می بینم که در کهکشان شنا می کند
و عجیب تر آنکه
هیچ ستاره ای به تند روی ترغیبش نمی کند...
گاهی هم خانه ای را می بینم که شهریت اش را دفن کرده
و لای کاشی هایش علف سبز می کند...
امروز باران می آمد
و در زمین تنها کارگران برجی بلند بودند
که عریان زیر باران
به آب می اندیشیدند
اما چتر پناهی بود برای من/ زنی که
از روشنایی آب می ترسید...
کسی نمی دانست
اما تمام روز پنجه ها را
در جیب هایم مشت کرده بودم
کسی نمی دانست
اما سکه ها در جیب هایم آواز می خواندند
و من برای معامله
مقیاسی دیگر جز این آواز نمی شناختم...
هیچ کس بیدار نیست...
زندانیان تنم
زنان باستانی آتش و شیر را
آزاد می کنم...
چه با تعجب به چترم نگاه می کنند!
- شما نمی دانید! این چتر مصونیت من از روشناییست...
قاچ های چترم را
میان گربه هایی که از آب می ترسند قسمت می کنم...
خدا آرام خوابیده
خدا آرام خوابیده
و کسی نمی داند
من در امن ترین رویایم
کنار آتشی نرم
راهی به طول کهکشان می بافم...
هیچ ستاره ای من را به تند روی تشویق نخواهد کرد...
( تهران – چهارشنبه 13 آبان ماه 1388 – 2:35 بامداد – جایگاه – مَیَعانِ ذهن )
دور افتاده از هستی
در مجهول ترین سیاره ی تنم
خار می کارم
من از تمام این "بودن" می ترسم...
( تهران – یکشنبه 17 آبان ماه 1388 – 0:12 بامداد - جایگاه – می شکنم... )
پ.ن: عکس از خودم

مسخ به سایه ی اساطیر
سه آرزوی گمشده
به تمام آسمانی که می شود دید
از زمین...
تنها سه آرزو...
گمشده در بحبوحه ی پیدایش،
تعفن اصیل محدودیت را
از گیسوانم چگونه خواهم شست؟
کسی می داند به قدم نترسیدن
با قدم نترسیدن
در قدم نترسیدن
چه حال می تواند داشته باشد؟
ماه سطح رویاییش را پس می زند
افسانه
در صورتم می شکند...
کور می شوم
از جهانی که نقابش را فراموش کرده
زیبا بمان زیبای چوبین...
حسرت های گاه و بیگاه من
هر شب
با شروع بیداری جغدها در بهشت
به تو پناه خواهد آورد
ای یگانه پناه کابوس های بیداری...
زیبا بمان زیبای چوبین
من از بت شکنان بیزارم
از حادثه هراس آلود حقیقت
بیزارم
شیاطین را از چشمان تو می دزدم
گمراه ترین قدیس عریان...
رویای شیرین من
افیون شیرین من
در خانواده ای با هرازان سرنشین
در اواسط درک گنگی از هستی
میان صداهای پر خراش قانون اساسی
با حق سه اَرزو
تنها سه آرزو
از آسمانی که محدود می زند از زمین
رگ هایم را پیشکشت می کنم...
تزریق کن مرا
تزریق کن مرا به اوهام
به بالاترین فریاد
به پست ترین حصار
وسعت آرزو های من بیش از
آسمان محدودیست
که از زمین پیداست...
( تهران – دوشنبه 13 مهرماه 1388 – 11:25 شام – جایگاه – زنی با آینه/ ترنج )
بگذار کمی ته بطری ها لرت ببندم
می خواهم در کهن ترین سال ها
تازه باشم...
( تهران – پنج شنبه 29 مردادماه 1388 – شام - جایگاه – نقاشی تشویش)
پ.ن: عکس از خودم/
پ.ن: سردرگمی/ این حس جاودان...
شاید خورشید/ قطعا باد/ درخت...
شاخه ی سرگردان بید در باد
رگ هایت را به پاهایم بباف...
امروز درختی می شوم
که خون زمین را به برگ هایش می مکد
درخت که باشی کسی به باغ وحش نمی بردت
درخت که باشی لازم نیست به سیرک بروی
برای خندیدن
امروز روز زیباییست برای فراموش کردن تبر...
و امروز روز زیباییست برای آزاد شدن...
و امروز روز زیباییست برای فراموش کردن شعر...
خورشید هم حتی
در تراکم سال های نوری اش
ثانیه ای را
برای پنهان شدن/ شاید پشت تکه ابری/ می خواهد...
مرد نگران...
کجا بودی زمانی که پنجره شکست؟
کجا بودی زمانی که من
آتش تابستان را بدون سلیطه بازی های پنکه
به پوستم کشیدم؟
زاد روزم را از یاد برده ام
کمی باد هدیه ام کن... بی دلیل
ای کاش پله ای داشتیم در خانه مرد!
ای کاش چوبی بود
و من آمدنت را
جور دیگر می شنیدم...
درخت که باشی می فهمی:
می توانم ستون فقراتم را برنامه ریزی کنم/
و می توانم دریابم/ بهتر است هرگز صحبت نکنم
تق!
قفل در کلید چرخید/ آمدی...
ای کاش پله هایی چوبی داشتیم...
امروز تنم را تقدیم تَبَرت می کنم
از من پله هایی چوبی بساز...
امروز روز زیباییست برای فراموش کردن شعر
برای آزاد شدن...
( تهران – جمعه 16 مردادماه- 00:19 بامداد- جایگاه- امشب می آید/ لبخند )
پ.ن: عکس ها از خودم...
پ.ن۲: برای مشاهده کلیک...

معلق در اعماق
دور می شوی
از مبدا؟
به مقصد...؟
که طوفان شن بی هویتش کرده باشد شاید...
غرق شدن چه دهشتناک زیباست...
وقتی عقرب های جنوب سینه ام
گرفتار حلقه ی آتش، حلقه می زنند
تا خود کشی را بر مدار منظومه ای صغیر رسم کنند...
و عبور...
چه بیهوده در این نیستی نفیر می کشد...
"فریاد در خلا" سبک نوینی در تاتر باشد شاید...
از یاد نبرده ام...
دود سیگار را با بوسه می بلعی
می خندم...
چنان همیشه در آغوش هماغوشی های ملتهبی
که زاویه ی نرم گردنت را
انبار خنده های حجیمم می سازد...
و تو می گویی که لب های من
طعم گیلاس می دهد و درست...
درست آنجاست
که موسیقی آغاز می شود...
در آستانه ی شک :
کسی نمی پرسد [چرا ]
چرا کسی نمی پرسد چرا؟
ضربانت تند می شود زیر پوست من
تن فراموش می شود و نمی دانم چرا
هنوز حل نمی شوم در تو... من...
دوباره تلاش می کنم
اضطرابی اصیل
حروف را از راست به چپ
پشت هم قطار می کند...
هر کدام را با صدایی مرموز
سه شماره می کشم
در بالش خیس می شوم و
می دانم
تو آن یگانه می توانی باشی شاید
که بگذارد بی دغدغه در نیستی یا هستی غرق شوم...
من سم مار را به حقیقت باور کرده ام
کسی چیزی گفت؟
کسی از شلاق های بنفش رنگ سکوت
مادامی که من
در خواب مرطوبم
به ساحل خیره می گشتم
چیزی گفت ؟
دوردست را...!
دریا... دریا پر از طوفانی محبت آمیز است...
لختم کنید!
موسیقی مضطربی که پوستم را چسبیده
شریان حیاتم را بند خواهد آورد
لختم کنید!
تا به عریانی در خودپراکنی شور دریا
از نو دریابم... چه هستم...
دور می شوی...
از مقصد؟
به مبدأ...؟
( تهران – جمعه 29 خردادماه 1388 – 1:35 بامداد – جایگاه – ودکا )
پ.ن: عکس از خودم
برای شنیدن فایل صوتی شعر کلیک کنید...(Recommended)!!!
معما های شناور
نمی تواند لحظه حقیقت یابد... نمی تواند!
آرواره ی مرد مرده
به توافق با من
خنده ی سردش را روی زندگی می پاشد...
این من نیستم قطعا
کسی که آماده برای وداع
در بسترش هر شب
دراز می کشد...
و تمام دلخوشی اش را
به خود ارضایی بی رمقی در تاریکی
وصله می کند...
مغز من از نور بیزار است
درد را با ناهنجار ترین صدا
بر دیواره ی بی منفذ پوستم می کوبم...
من در احساس بیگانگی ام
با زمین
مشترکم
ترس...!
این من نیستم
آن کس که گمان می کند
پرواز شاید چیز جالبی باشد
برای کسی که همیشه دوست داشته
جاذبه اش حس کند
تمام سنگینی زمین را ...
این من نیستم قطعا
کسی که با رگ های مخالفان
گره می اندازد طناب داری را
که برای بند بازی خوش تر است بی شک...
اما...! اما مرد از آن سوی چنار های یخ زده فریاد بزند
شاید روزی:
ایست!
همیشه فریاد و مرد و درد را باد در خود دزدیده...
و پیش از تمام ضرباهنگ ها
مغز من در استخوان هایم تپیده...
زیاد ندیده ام هرگز
رفتن تو یا آمدن خودم را
تلاش های نمردن و خندیدن و زیستن را
یا شاید حتی دیدنِ مکرر ندیدن را...
نمی توانم پیدا کنم
خانه ام در شهر گم شده
نمی توانم پیدا کنم!
خودم را در انعکاس به مرگ رفته ی چشمانت
به کجا پرتاب کرده ام؟
آسمان فرمان تحریم می دهد:
نفس ممنوع!
نفس... نفس... نفس... آه... ممنوع!
و تو!
آنجایی؟
آن سوی تاریکی ؟
چرا از سکوت افلیج من تغذیه می کنی... ؟
قشنگ است اگر بدانم
هرگز نبوده ای هرگز نخواهی بود
مثل همیشه این انتظار است
که خنده های شناور در تاریکی را می بلعد
مدت هاست در زمان گم شده ام
میان مردم مسلولی که راه فردا و دیروز را
به دست و پایشان گره زده اند...
من هنوز به خاطر نمی آورم
چه آوازی بود
آنکه مادرم در کودکی
زیر لب فریاد می کشید...
که
ابتدا گریه می کردم و بعد
می خندیدم به کمال شاید
زوزه ی ناموزونی
که گوش هایم را قلقلک می داد...
احتیاج نیست با من
آرام حرف بزنی
من در تصاویر مهیب تخیلم قدم می زنم و
آسمان را، قرمز نقاشی می کنم
و برج ها را زیر پا خورد می کنم
و مچ معترضم را باز می کنم
تا بفهمم چه غم انگیز پوچ است...
من در تصاویر مهیب تخیلم قدم می زنم
و گوش هایم را به موش های پشت دیوار
قرض می دهم...
تا می توانی فریاد بکش ترس...!
تا می توانی فریاد بکش...
( تهران - پنج شنبه 25 اردیبهشت ماه 1388 – 9:55 شام- جایگاه- دری که بسته شد)
پ.ن: عکس از خودم/ برای دیدن باقی عکس ها...
پ.ن ۲: سانسور نخواهم کرد/

قدم زنان تا امنیه...!
نقاش شب های سیاه و سفید
به گمان تو
در آخرین روز خوشبختی
من هنوز
یک دیوانه خواهم بود؟
و رنگ های پریده رنگِ تو دیگر چرا
رگ هایم را
چون دنباله های رنگین یک بادبادک
به عشقبازی با باد فرا نمی خوانند؟
بی شک
پشت بامِ خانه ی فردا
یکسر، بامداد خواهد بود...
پله های اضطراری
تنها اضطراب سوختن را
در عضلاتِ پیرِ من
دو چندان می کنند...
اما چگونه است
که چشمان تو در انسداد این شب
در غم
باز هم چنین درخشان می خندند؟
و دستانت
چون پنجه های مرموز یک شعبده باز
آسمان / درختانِ سپیدار
صدای آب و گیسوان مرا
به رقصی کولی وار فرا می خوانند؟
هزار بار گفته ام نقاش
هزار بار...
خواب من پاسبان نمی خواهد
اطلسی های سفید پاسبان نمی خواهند
اطلسی های سفید می دانند عاقبت چه خواهد شد و
با این حال
هر صبح از نو می شکفند...
از لیوان های تشنه
جز زل زدن به بطری های شراب
چه انتظار داری؟
و از نگاه عطشناک من بر خود؟
چه راحت این روز ها
چشم در چشمِ مجسمه ی میدان شهر
به کبوترانی فکر می کنی
که دیگر
شانه های او را دوست نمی دارند...
قلم مویت را به من بده نقاش
آوازّ خنده های غمت را
هیچ رنگی
نخواهد نواخت...
( تهران – پنج شنبه 20 فروردین ماه 1388 - 11:30 شام – جایگاه - اگر جرات داری...! )
پ.ن: عکس از خودم...
پ.ن: برای دیدن دیگر عکس های من در سایت ipernity کلیک کنید...